گفتگوگفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خداگفتگومي كنم.خدا پرسيد
پس تو مي خواهي با من گفتگو كني من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت:
پرسیدم چه چیز بشر تو راسخت متعجب می سازد.
اينكه آن ها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند كه بزگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند باز كودك شوند.
اينكه آن ها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته يشان را بازجويند .اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند.
بنابراين...
نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده.
اينكه آن ها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.
دستهاي خدا مدتي دستانم را گرفت من دوباره پرسيدم.به عنوان پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند.
گفت بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.همه ي كارهايي كه آن ها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بيا موزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشدتا زخم هاي عميقي در قلب آن هاكه دوستشان داريم ايجاد كنند.اما سال ها طول مي كشدتا آن زخم ها را التيام بخشيم.
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند وآن نقطه را متفاوت ببيند.
بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند بلكه خود را نيز بايد بخشيد.
کوچه باغ......>>>>> مي دوني چرا دلم برات تنگشده<<<<<<........
امروز رفته بودم كوچه باغي كه هميشه دو تايي دست تو دست هم با قدم هامون رد پايي بجاميگذاشتيم.
ولحظه هاي دركنارهم بودن روپشت سر هم مي گذاشيم.
وبا ترس اينكه خيلي زود كوچه داره به پايان مي رسه, قدم هامون رو كوچك تربر مي داشتيم كه لحظات بيشتري را در كنار یکديگر باشيم.
يادته;ولي فكر نمي كنم يادت باشه!مگه نه...
البته حق داري چون از اون روز ها خيلي گذشته.
نمي دونم ديگه چرا بوي عطر ياسي هاي معطركه فضاي كوچه ها روخوش بو مي كردن نمي ياد.
يا اينقدرحس بويايم ضعيف شده كه ديگه اين بوي دوستي قديمي رو حس نمي كنم.
چقدر خوب بودكه همه ي دوست داشتن ها بر مبناي عشق حقيقي بود.
چقدر غروب آفتاب با شكوه ولي با اين حال خيلي غم آلوده.
چقدر شبهاي پر ستاره كم شده يا شايدهم خيلي هوا آلوده شده.
چقدر احساس تنهايي مي كنم.
وبا وجود اين همه چقدرهافقط وجود يه مقدارعشق موجب مي شه, كه طعم واقعه اي زندگي رو فهميد.
عشق کلید قلب هاست ............................>>>عشق كليد قلب هاست<<<................................
تشنه ام اي باران!تشنه تر از مترسك هاي مزرعه هاي شمال.. وتشنه تر از كوير.
اي باران!ببار و جانم را به وسعت بخشندگي ات جلا بخش وروشني عطا كن.
عشق كليد قلب هاست.
چرابعضي از قلب ها جزتكه يي سنگ چيز ديگري نيستند؟
آيا آن لحظات هميشه سبزو آرام به تاراج رفت؟
آري روي زمزمه هاي گل سرخ من هميشه بدنبال تو مي گردم اي نازنينم!
مي گردم تا بيايي و ياس هاي پر احساس كنار آيينه ها را بهم پيوند بزني...

تو و من 
من و سبزينه چشماي قشنگت
من وكابوس بزرگ بي توموندن
من ودر مون خما رونه چشمات
من اين حس عميق از تو خوندن
تويي و گذشتن از سد نيا ز
تويي و غرور مبهم نگا هت
من و خاموشي فرياد درون
من وآرزوي مردن توي راهت
منم و دچارگي به هرم دستا ت
تويي و ساده گذشتن از كنارم
منم وزوال تدريجي جانم
تويي و گرفتن دار و ندارم
وقتي باور نكني رنگ صدام و
تويي بي رنگي و تنهايي مي ميرم
از همه ثانيه ها دلزده مي شم
...{{ بي تو من تو اوج آزادي اثيرم}}...
من و تو وخورشیدامروز در گوشه از آسمان خورشيدي سرخ با تمام وجودش فریاد می زد و انگارمي خواست يه چيزي رو بهم بگه كه تا حالا از كسي این جوری نشنيده بودم. يه جوري بهم نگاه مي كرد كه انگار؟... نمي دونم شايد هم من ديونه شدم .ولي نه من مطمئنم كه يه چيزي رو مي خواست با زبان بي زباني بهم بفهمونه كه منو محاكمه كنه. مي دوني به چه جرمي ؟ اگه دنبال جواب سئوال من هستي مي توني يه روز غروب بري جايي كه بتوني به راحتي رودرروي خورشيدبشيني واز اون بپورسي كه چرا اين جوري نگاهت ميكنه؟ مي دوني چي بهت جواب مي ده . بزار من بهت بگم!اون شما روهم مثل من به جرم بي عشقي محكوم ميكنه.
درودلي بود از دوجين حرف كه احساس مي كنم اين روزها خيلي تو عمق وجودم سنگيني مي كنه.
کاشكاش با من سخني مي گفتي تا دگر با خود سخن نگويم.
كاش دوستم داشتي تا با بودنت تنهايي را احساس نمي كردم.
كاش مرا مي فهميدي تا مجور نباشم تمام غصه ها ودردها يم را به تنهايي بر دوش خسته ام بكشم.
كاش تمام دوست داشتن هاازعشق بودوتمام كتاب هاي دنيا ازدوستي مي نوشتند.
كاش تمام قلم ها وقتي بدست گرفته مي شودندكه نام تو را مي نوشتند.
كاش تو فقط مال من بودي ولي افسوس كه...
كاش هميشه پائيزبود ومن از صداي خش خش برگ ها متوجه آمدنت مي شدم.
کاش می گفتی چیست؟
تکرار لحظه ها
تورامن چشم در راهمچندی است زود به زود دلم تنگ می شود
چشمم به محض یاد تو خونرنگ می شود
شاید که قلب خسته ام از جنس شیشه است
یا اینکه گاه٬ تیر غمت سنگ می شود
>>>>>...............................................<<<<<
آسمان این روزها ابری است٬دیده ها بی تاب و دریایی
در فضا عطر تو پیچیده٬ ای که می گویند می آیی!
آنقدر نام تو را خواندم٬ نام خویش از خاطرم رفته
تو اگر لیلای مجنونی!من کیم؟مجنون لیلایی؟
مهر تو تقسیم بر دلها٬می دهد یک عالمه پاکی
زندگی منهای تو یعنی:زندگی منهای زیبایی
دوری ات این روزها سخت است٬خوب من!دیگر نگو فردا!
راستش٬فردا کمی دیر است٬خُب چرا امشب نمی آیی؟

از عنکبوت می ترسیم از اینکه تمام زندگیمون به یه تار بنده نمی ترسیم.
ازخوب سرخ شدن قرمه سبزی میترسیم از سرخ شدن آدمها از خجالت نمی ترسیم.
از سرما خوردگی می ترسیم از سرخورده کردن دوستامون نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل آدم ها نمی ترسیم.


تاغم هات بیدار نشن
وقتی غمگینی آروم گریه کن!
تاشادی هات ناامید نشن

به ناگه چشم مستم خیره شد بر خانه ای
لنگ لنگان پیش رفتم تاکناره پنجره
ناگهان دیدم صحنه ی ویرانه ای
پدری کور علیل .مادری مات مبهوت.پسرک از سوز سرما دندان به لب...
دخترک مشغول عیش ونوش بابیگانه ای!!!
زان پس لعنت فرستادم به خود
که دگر مست نروم سوی هرمستانه ای
تانبینم دختری عفت فروش بهره نان خانه ای

هنوزم پر می کشه دل واسه ی به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بزار به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگ روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب یه شب کنارت

دریا تنها قاتلی است که مجازات نمی شود
***
روزی که از او پرسیدم:
مرا چقدر دوست داری
گفت: به اندازه تمام ستارگان آسمان
با خوشحالی سرم را بالا گرفتم"،امّا!
هیچ ستاره ای در آسمان نبود.
...
|
|